الف

خورخه لوییس بورخس

ترجمه ی م.طاهر نوکنده

انتشارات نیلوفر


الف

م.زاهدیان


نویسنده: م.م.زاهدیان | چهارشنبه سی ام فروردین 1391 - 17:57

 

بازخواني پرونده اختلاس بزرگ

فائزه حسني

 

اختلاس، كلاهبرداري، ارتشا، فساد مالي بي‌سابقه و واژه‌هايي از اين قبيل، اين روزها در مورد اعتبار اسنادي يا همان ال‌سي‌هاي صادره بين بانك‌ها به‌كار مي‌رود، موضوعي كه از سال 1389 ازسوي مجلس شوراي اسلامي به مديران بانك‌هاي ملي و صادرات تذكر داده شد، اما عليرغم اين تذكرات ادامه يافت و اينك از شهريور سال جاري اخبار آن رسانه‌اي شده و تقريباً در تمام روزهاي پاييز يكي از تيترهاي اصلي روزنامه‌ها به اختلاس سه هزار ميلياردي اختصاص يافته است، واژه‌اي كه ابتدا بر سر آن توافق نبود و مقام‌هاي قضايي كاربرد آن را به رسيدگي موضوع موكول مي‌كردند، اما فساد عظيم بانكي آن‌قدر عظيم بود و به اعتماد عمومي آسيب رساند كه به اختلاس سه هزار ميلياردي مشهور شد و دامنه آن آن‌قدر وسيع بود كه دو قوه مجريه و مقننه را درگير ماجرا كرد.

از رد پاي جريان معروف به انحرافي، بي‌توجهي وزير اقتصاد تا دست‌داشتن چند نماينده مجلس كه سفارش‌نامه‌هايي به بانك‌ها مبني بر درخواست پرداخت تسهيلات ويژه براي گروه «امير منصور آريا» داشته‌اند، به‌طوري‌كه رئيس كميسيون اصل 44 مجلس گفت ارتباط‌هاي سياسي اين پرونده باعث رانت‌خواري و سوءاستفاده از بيت‌المال شده است. سرانجام هر سه قوه دست به كار شدند، قوه‌قضاييه بازرس ويژه‌اي گمارد، دولت به دفاع از خود برخاست و رئيس آن گفت مي‌خواهند پاك‌ترين دولت را به دروغ و تهمت متهم كنند و استيضاح ابزاري بود كه مجلس مي‌توانست با قضيه برخورد كند. نطق‌هاي تند و تيز نمايندگان هم چاشني آن بود و احمد توكلي سكان‌دار آن كه در موضع‌گيري‌هاي اوليه‌اش مي‌گفت وقتي مقام‌هاي دولتي متهم هستند و رئيس دولت مانعي براي رسيدگي به پرونده‌هاست و قوه‌قضاييه در رسيدگي به صاحب‌منصبان بزرگ دولت تعلل مي‌كند طبيعي است كه جسارت انجام چنين جنايت‌هاي سازمان‌يافته‌اي در اقتصاد كشور پيدا مي‌شود، توكلي در يكي از نطق‌هايش به توضيح فساد سيستمي پرداخت كه در آن كثرت افراد فاسد مطرح نيست، بلكه اجزايي از سيستم كه مأمور مبارزه با فسادند خود گرفتار درجاتي از فساد مي‌شوند و براي برخي افراد در فرايند اين مبارزه مصونيت پديد مي‌آيد، همان‌ها كه رهبري آنها را دانه درشت‌ها و حلقه پيوند قدرت و ثروت خواندند....

متن کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب ... نویسنده: م.م.زاهدیان | سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 - 10:5

پيشگفتار عزت‌الله سحابي بر چند كتاب

مجموعه مقاله‌هايي كه در پي مي‌آيد، مقدمه‌هايي است كه زنده‌ياد مهندس عزت‌الله سحابي بر چند كتاب نوشته‌ است. مهندس سحابي با نگاه تيزبين و كارشناسي خود اين كتاب‌ها را كه زمينه و موضوع‌هاي مختلفي را شامل مي‌شوند، مورد تدقيق و بررسي قرار داده و به نكته‌هاي ارزشمندي اشاره داشته است.  

 


ادامه مطلب ... نویسنده: م.م.زاهدیان | سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 - 10:0

از عموهایت...

دسته بندی : ادبیات متعهد - وطن

از عموهایت

نه به خاطرِ آفتاب، نه به خاطر حماسه

به خاطر سايه‌ي بام کوچک‌اش
به خاطر ترانه‌ئي
                    کوچک‌تر از دست‌هاي تو

نه به خاطر ِ جنگل‌ها، نه به خاطر  دريا
به خاطرِ يک برگ
به خاطر  يک قطره
                        روشن‌تر از چشم‌هايِ تو

نه به خاطرِ ديوارها ، به خاطر يک چپر
نه به خاطر ِ همه انسان‌ها ، به خاطر نوزاد دشمن‌اش شايد
نه به خاطرِ دنيا ، به خاطر خانه‌ي  تو
به خاطر  يقين  کوچک‌ات
که انسان دنيائي‌ست
به خاطرِ آرزوي  يک لحظه‌يِ من که پيشِ تو باشم
به خاطر دست‌هاي  کوچک‌ات ، در دست‌هايِ بزرگ  من
و لب‌های بزرگ من
بر گونه‌هايٍ  بي‌گناه تو

به خاطر  پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله مي‌کني
به خاطرِ شب‌نمي بر برگ، هنگامي که تو خفته‌اي
به خاطر  يک لب‌خند
هنگامي که مرا در کنار  خود ببيني

به خاطر  يک سرود
به خاطر  يک قصه در سردترين شب‌ها ، تاريک‌ترين شب‌ها
به خاطر  عروسک‌هايِ تو، نه به خاطرِ انسان‌هاي بزرگ
به خاطرِ سنگ‌فرشي که مرا به تو مي‌رساند،نه به خاطر شاه‌راه‌هاي دوردست

به خاطر  ناودان، هنگامي که مي‌بارد
به خاطر  کندوها و زنبورهاي ِ کوچک
به خاطر  جارِ سپيدٍ ابر در آسمانٍ بزرگٍ  آرام

به خاطر  تو
به خاطر  هر چيزٍ کوچک هر چيز ِ پاک برخاک‌افتادند
به ياد آر
عموهاي‌ات را مي‌گويم
از مرتضا سخن مي‌گويم.

پ.ن:این شاملو چقدر زیباست ... به اندازه ی پرستویی در باد...


نویسنده: م.م.زاهدیان | سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 - 8:0

سیاوش کسرایی

دسته بندی : ادبیات متعهد - وطن

پیوند

 

هر خانه را دری است
هر در به کوچه ای لب خود باز می کند
هر کوچه سرگذشت به دستآوریده را
با پیچ و تاب در گلوی شاهراه ها
آواز می کند
از راه کوچه هاست که هر تنگخانه ای
با قلب شهرها
پیوند نازکانه ای آغاز می کند
غمخانه ام پر از
آوازهای عشق
اما دریغ هر در این خانه بسته اند
اما دریغ هر رگ این کو بریده اند
پیوند ها همه
یک جا شکسته اند
در زیر سقف خویش وز همسایگان جدا
هر تنگدل ز روزنه ای مویه می کند
من از کدام در ؟
من در کدام کو ؟
من با کدام راه ؟

 


ادامه مطلب ... نویسنده: م.م.زاهدیان | دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 - 8:0

پابلو نرودا - عشق

دسته بندی : ادبیات متعهد-امریکای جنوبی

 

عشق

 

تو را چه شده است؟ ما را چه شده است؟
چه اتفاقی دارد برای ما می افتد؟
آه عشق ما ریسمانی خشن است
که ما را به هم دیگر می بندد زخمی یمان می کند
و اگر بخواهیم
زخم هایمان را رها کنیم،
جدا شویم،
گرهی جدید برای ما می سازد و محکوممان می کند
که خون خود را خشک کنیم و با هم بسوزیم.
 
تو را چه شده است؟ به تو نگاه می کنم
و چیزی در تو نمی یابم جز دو چشم
مثل همه ی چشم ها، دهانی
گمشده در میان هزاران دهانی که بوسیده ام، زیباتر،
بدنی درست مانند بدن هایی که زیر تنم
به نرمی حرکت کرده اند بدون این که خاطره ای بر جا بگذارند.
 
و چه قدر خالی از میان دنیا گذشتی
مثل ظرف شیشه ایِ گندم رنگی
بدون هوا، بدون صدا، بدون محتوا!
به عبث در تو به دنبال
ژرفایی برای بازوهایم می گشتم
که، بدون باز ایستادن، زیر زمین را می کندند:
زیر پوستت، زیر چشم هایت،
هیچ چیز نبود،
زیر جفت سینه هایت به زحمت
جریانی از نوعی کریستال
بالا آمد
که نمی داند چرا آواز خوان جریان می یابد.
چرا، چرا، چرا،
عشق من، چرا؟


 


نویسنده: م.م.زاهدیان | یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 - 12:29

لویی آراگون

دسته بندی : ادبیات متعهد - اروپا

 

شبم جز غیاب تو نیست

 

شبم جز غیاب تو نیست
زخم‏هایم جز از پیشم رفتن‏هایت
جز تو چیزی آنِ من نیست
بی تو همه چیزی دروغ است
بی‏ تو همه حالم خراب است.

زنده‏ام در انتظارت
که دستت را به دست بگیرم
می‏میرم و قلبم می‏شکند
از تصور بی‏مهری
خیال جدا شدنت از راهم.

عشق من، ای مایه‏ی اندوهم
روزی از ماه می
در گذشته‏ای چندان دور
از من گریختی
چه ماه بدی بود
و چه دوستت داشتم
هرگز مرا نبخشیدی

جوان بودم و با اشتیاق دوستت داشتم
حالا این منم، منی دیگر
اشک‏هایم را بر دستان عریانت می‏ریزم
و عشقم را زیر پاهایت.



ادامه مطلب ... نویسنده: م.م.زاهدیان | یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 - 12:25

اوژن گیوویک - دیوار

دسته بندی : ادبیات متعهد - اروپا

 

دیوار

 

چه تواناست دیوار
به چشم مجروحی
که همیشه در پیکارها
به آن تکیه کرده است

اینچنین است که مرگ
مردن را مجاز می‌کند
با اشتیاق بیشتر
و کمی آزادی

 


نویسنده: م.م.زاهدیان | یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 - 12:19

آندره برتون - پنج راه کشتن انسان

دسته بندی : ادبیات متعهد - اروپا
 

پنج راه کشتن انسان

 

راه‌های پر زحمتی هست برای کشتن انسان
می‌توانید وادارش کنید الواری را بِبَرَد
تا نوک تپه، و میخکوبش کنید.
برای انجام صحیح این کار،
شما نیاز دارید به جمعی از مردمِ صندل به پا،
خروسی که بانگ سر بدهد،
خرقه‌ای برای تشریح اندام، کمی سرکه
و مردی برای کوبیدن میخ‌ها سر جایشان.

یا می‌توانید فولادی با طولی مشخص انتخاب کنید،
که به شیوه‌ای سنتی شکل داده شده، تراش یافته،
و سعی کنید فرو کنیدش در قفسی فلزی که او به تن دارد.
اما برای این کار، شما نیاز دارید به اسب‌های سفید،
درخت‌های انگلیسی، مردانی با تیر و کمان،
حداقل دو پرچم، یک شاهزاده،
و یک قصر که در آن ضیافت بگیرید.

در زمان رهایی از نجیب‌زادگی، می‌توانید که اگر باد موافق باشد،
گازهایی بر او بدمید. اما در این صورت، شما نیاز دارید
به چند متر از خاک گل آلود، تقسیم شده به چند گودال،
و نیازی به ذکر نیست که پوتین‌هایی سیاه، چاله‌های بمب‌ها،
مقدار بیشتری خاک، آفت طاعون موش‌ها، دو جین آواز
و چند کلاهِ گِردِ ساخته از فولاد،

در عصر هواپیما، می‌توانید پرواز کنید
چند متر بالای سرِ قربانی
و از شرش خلاص شوید
با فشار یک شاسی.
در این صورت، تمام چیزی که احتیاج دارید
یک اقیانوس است، دو نظام حکومتی، دانشمندان ملت،
چند کارخانه، یک قاتل دیوانه
و زمینی که هیچ‌کس برای سال‌های مدید
به آن احتیاج نداشته باشد.

همانطور که در آغاز گفتم، راه‌های پر زحمتی هست
برای کشتن انسان. ساده‌ترین، بی‌واسطه‌ترین، و تمیزترینش
همین که ببینید او جایی در میانه قرن بیستم زندگی می‌کند
و همانجا رهایش کنید.

 


نویسنده: م.م.زاهدیان | یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 - 12:16

جوی هاریو - نقشه ی جهان دیگر

دسته بندی : ادبیات متعهد-امریکای شمالی

 

نقشه ی جهان دیگر

 

در آخرین روزهای جهان چهارم آرزو کردم
برای آنها که از حفره آسمان بالا می روند نقشه‌ای مهیا کنم.
 
وسایل من تنها آرزوهای آدمی بود که ظاهر می‌شدند در میدانهای جنگ
در اتاقهای خواب و آشپزخانه‌ها
 
چرا که روح مسافر سرگردانی است با دستها و پاهای بسیار.
 
نقشه باید از شن می بود و در نور عادی خوانده نمی‌شد.
باید برای تولد دوباره روح، آتش را تا زیستگاه بعدی قبیله حمل می‌کرد.
 
افسانه، زبان زمین را یاد می‌دهد،
که چگونه از یاد برد موهبتش را، که ما در اوییم یا از اوییم.
 
باید از تکثیر سوپرمارکت و مرکز خرید، محراب پول، یادداشت برداشت
تا مسیر انحراف از لطافت را ترسیم کرد.
 
باید خطاهای ناشی از فراموشی را ثبت کرد؛ ما که خوابیم مه‌ می‌آید و کودکانمان را می‌رباید.
 
گلهای خشم در افسردگی می‌رویند، هیولا در خشم هسته‌ای به دنیا می‌آید.
 
از خداحافظ تا خداحافظ، درختانِ خاکستر دست تکان می دهند و نقشه آهسته آهسته ناپدید می‌شود.
 
حالا که دیگر اسم پرنده‌‌های اینجا را نمی‌دانیم
چطورآنها را صدا کنیم.
 
زمانی همه چیز را درباره آن وعده باشکوه می‌دانستیم.
 
آنچه به تو می‌گویم حقیقت دارد و بر تابلوی اخطاری روی نقشه نوشته شده است.
فراموشی ما در کمین ماست، کاری می کند زمین را پشت سر بگذاریم،
و از ما تنها ردی از پوشک، سوزن و خون باطله باقی بماند.
 
از نقشه ناقص هم هیچ کاری برنمی‌آید.
 
محل ورود دریای خون مادر است
و مرگ کوچک پدر که آرزو دارد خود را در دیگری بشناسد.
 
خروج ممکن نیست.
 
نقشه را می توان از طریق دیوار روده،
این مارپیچ جاده دانش، تفسیر کرد.
 
تو بر پوست مرگ سفر خواهی کرد،
در اردوگاه به آشپزی مشغولند خویشاوندانمان
که با گوشت گوزن و سوپ ذرت در راه شیری بزمی بر پا کرده‌اند.
 
 
آنها هرگز ما را ترک نکرده‌اند، ما به خاطر علم آنها را رها کردیم.
 
نفس بگیر تا به جهان پنجم وارد ‌شویم، آنجا هیچ مجهولی وجود نخواهد داشت،
اجازه نداری هیچ کتاب راهنمایی که از کلمه ساخته شده باشد همراه داشته باشی
 
باید با صدای مادرت راهت را بیابی، پس آوازی را که می خواند دوباره بخوان.
 
شهامت تازه نفس از سوی سیاره ها سو سو می‌زند
 
و نورها در نقشه مطبوع به خون تاریخ،
نقشه ای که باید آن را به اراده خود، و به زبان خورشیدها بخوانی.
 
بیرون که آمدی به ردپای قاتلین هیولا دقت کن
آنها که به شهرهای نورهای مصنوعی وارد شدند و کشتند آنچه که ما را می‌کشت.
 
صخره‌های سرخ را خواهی دید، آنها قلب هستند و در خود نردبان دارند.
 
آخرین انسان که از ویرانی بالا برود، گوزن سفیدی به تو خوشامد خواهد گفت.
 
شرم ما از ترک زمین قبیله‌مان را از یاد مبر.
 
هرگز کامل نبوده‌ایم.
 
با این حال سفر ما بر زمین کامل است
سفر ما بر زمین که زمانی ستاره بود
و مرتکب همان خطایی شد که از انسان سر زد
 
زمین گفت، بیا، باید که دوباره خطا کنیم.
 
دشواری یافتن این راه در این است که آغاز و پایانی وجود ندارد.
 
باید که نقشه خود را رسم کنی.
 


نویسنده: م.م.زاهدیان | یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 - 12:9

در حوالی آلزایمر - يغما گلرويي

دسته بندی : ادبیات متعهد - وطن

در حوالي آلزايمر

 

نامم را به خاطر ندارم
و نمی‌دانم لب که باز کنم
به کدام زبان سخن خواهم گفت،
به کدام زبان دعا خواهم خواند،
به کدام زبان دشنام خواهم داد...

تختِ بیمارستانی را می‌مانم
که به خاطر نمی‌آورد
بیماران مرده‌اش را...

رنگِ چشمان مادرم را به یاد ندارم
و نمی‌دانم که پدر
پیپ می‌کشید، یا سیگار؟
من در تابستان به دنیا آمدم
یا پاییز؟
در سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار،
یا پنجاه و چهار هزار و سیصد و یک؟
نام گربه‌ی خواهرم ببری بود
یا روکو؟
کورش پادشاه روم بود،
یا پارس؟
در کتابِ تاریخ پنجم دبستانمان
لطفعلی‌خان پیروز شد،
یا آقا محمدخان؟
گونه‌ی دختر همسایه
که به یازده ساله‌گی عاشقش بودم
چه عطری داشت؟
درختِ حیاطِ خانه‌ی مادربزرگ
چه میوه‌ای می‌داد؟
نام دوستِ دوران نوجوانی
که در تصادف مُرد
چه بود؟
ناظم مدرسه ما را
گوساله صدا می‌زد،
یا کره‌خر؟

به اتوبوسی قراضه می‌مانم
که چهره‌ی یکی از مسافرانش را حتا
در یاد ندارد...

تو را اما به خاطر می‌آورم
و می‌دانم روسری‌ات
در دیدار نخست‌مان چه رنگی داشت
و یشمِ ناخن کدام انگشتت را
در اضطراب آمدن جویده بودی!
به حافظه دارم هنوز
عطر فرانسوی تو
و زنگِ ایرانی صدایت را
وقتی سلام مرا جواب می‌گفتی!

می‌توانم به تو بگویم که در آن لحظه
چند برگ
از چنارهای خیابانی که در آن بودیم
به زمین افتادند
و چند کلاغ
بر نرده های خاک گرفته‌ی پارک نشستند
حتا می‌توانم خبرت بدهم
قلبت چند بار در دقیقه می‌زد
و چند مژه
تیله‌ی چشمانت را درخود گرفته بودند!

جهان را می‌شود از یاد برد دقیقه‌ای
و می‌توان فراموش کرد
شماره‌ی شناسنامه،
حسابِ بانکی
و نمره‌ی تلفن خانه‌ی خود را
اما کارِ دشوارِ به خاطر نیاوردن تو
تنها از دستِ مرگ ساخته است.
مرگ هم که وقتی تو با منی
از کنارم می‌گذرد
و خود را به ندیدن می‌زند
آن‌گاه در بهشت
فرشته‌گان کوچک را توبیخ می‌کند
برای نشانی اشتباهی که به او داده‌اند
و در دل
به لپ‌های گُل انداخته‌شان می‌خندد!

فراموش کردن تو ساده نیست
چون فراموش کردن این نفس‌ها
که گویی تکرار می‌شوند
تا تو را بسرایند...

 


نویسنده: م.م.زاهدیان | جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 - 20:0

ریموند کارور

دسته بندی : ادبیات متعهد-امریکای شمالی

 

ترس

 

ترس از اینکه پلیس جلوی ماشین را بگیرد
ترس از اینکه شب خوابم ببرد
ترس از اینکه شب خوابم نبرد
ترس از طغیان گذشته
ترس از پروازِ حال
ترس از تلفنی ک نصفِ شب زنگ بخورد
ترس از امواج الکتریکی
ترس از خدمتکاری ک  روی لُپ اش خال دارد
ترس از اضطراب
ترس از شناسایی زوریِ جنازه ئ دوست ات  
ترس از بی پولی
ترس از پولِ زیادی ، (هرچند کسی باور نمی کند)
ترس از پرونده های روانی
ترس از اینکه دیر ، ترس از اینکه زودتر از دیگران برسی
ترس از پاکتی بر روش دستخطِ بچه هام
ترس از اینکه پیش از من بمیرند و من احساس گناه کنم
ترس از زندگی با مادرم ، در این سن ک هر دو پیر محسوب می شویم
ترس از پریشانی
ترس از این ک روز با نوشته ای غمناک شب شود
ترس از اینکه بیدار شوم و تو رفته باشی
ترس از این ک عاشق نباشم ، ب اندازه کافی عاشق نباشم
ترس از مرگ
ترس از عمرِ طولانی
ترس از مرگ
( این را ک یکبار گفته بودم )
.


 


نویسنده: م.م.زاهدیان | سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 - 1:6

جیمز جویس

دسته بندی : ادبیات متعهد - اروپا

 

غمگین نباش

 

غمگین نباش!
چرا که
ترجیحِ تمام مردان
دروغگوی شیادی ست، نه تو! 
دلبرکم!
باز هم چهره ی خوشی را
خواهی دید.
راستی؛ تابِ شرمندگی ات را دارند؟

ببین که آنها
افسرده تر از تمام اشک های جهانند و
زندگی شان را
بر فراز افسوس های دنباله دار
بنا کرده اند.
متکبرانه توجیه می کنند
اشک هایشان را
و انکار می کنند گریه هایشان را!

 

 


نویسنده: م.م.زاهدیان | سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 - 1:2

ویلیام ائی استففورد

دسته بندی : ادبیات متعهد-امریکای شمالی

 

دشت بی یاد بود جنگ

 

این همان دشتی است که در آن جنگی رخ نداده
هیچ سرباز گمنامی اینجا جان نداده
این همان دشتی است که سبزه هایش دست در دست اند
هیچ بنای یادبودی اینجا سر بر آسمان برنیاورده
تنها قهرمان این دشت آسمان است

پرندگان بی صدا بر فراز این دشت پرواز می‌کنند
بر فراز این گستره آزاد پر باز می‌کنند
هیچ کس در این زمین نکشت، کشته نشد
مقدس این دشت که کس از آن خبردار نیست
مقدس این دشت که هوایش رام است
و مردمان گرامی‌اش می‌دارند با فراموش کردن نامش


نویسنده: م.م.زاهدیان | سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 - 0:54

رافائل مارتینز

دسته بندی : ادبیات متعهد - اروپا
 

ترانه

 

مادر!
هیچ زنی مرا از تو ندزدید
ترانه‌ها
مرا از همه‌ی زنان ربودند
مرا به مالاگا کشاندند
بر گور ترانه‌ای در مالاگا گریستم
با ترانه‌ای دیگر در سویل زاده شدم
ترانه‌ها در آغوش برفی زنان دفن می‌شدند
بر دامن رنگی تو جوانه می‌زدند.

مادر!
من آن چشم‌های سبز مالاگایی را می‌خواهم
«دندون رو جیگر بزار، اونا مال تو ان»
من پوست مهتابی شهزاده‌ی سویل را می‌خواهم
«زود باش! بزرگ شو! اونام مال تو ان»
چشم‌های هیچ زنی در مالاگا سبز نبود
در سویل شهزاده‌ای نبود.

مادر!
گل سرخی در دست و
بستری از بنفشه نداری
این زخم، این گلوله و این برف
در ترانه‌هایت نبود
حالا کجا بروم از سویل؟

 


نویسنده: م.م.زاهدیان | سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 - 0:47

آنتونیو گاموندا

دسته بندی : ادبیات متعهد - اروپا

 

تنها غروب

وسواسِ پیرزنان را دیده‌ام
و سوزن‌هاشان را،
تاریکی
و رطوبت مدال‌هاشان را.

پنج‌شنبه‌ای بود بی‌پدر، یک پنج‌شنبه فقط.
کسی در آینه نبود.
ماسوره را دیدم
و پشت شفق
ماکیان‌ها را
در ابدیت‌شان.

خدا خسته بود از اندوه
و نپذیرفت که وجود داشته‌باشد.
آن غروب
تنها غروب زندگی‌ام بود.

 


ادامه مطلب ... نویسنده: م.م.زاهدیان | جمعه هجدهم فروردین 1391 - 20:24

تامورا ریوایچی

دسته بندی : ادبیات متعهد - آسیا

عاشقانه

غلام:

همیشه می‌خواستم عشق بورزم
اما وقت نداشتم
الفبایی نداشتم تا نامه‌ای بنویسم
تلفنی نبود تا در آن زمزمه کنم
به هرحال،
شگفت‌ترین قسمت ماجرا اینجاست
بچه‌ها به دنیا می‌آیند
پسران، غلام غلامان
دختران، ماشین‌های مولد بردگان
اگرچه می‌خواهم عشق بورزم
اگرچه می‌خواهم عشقم را نجوا کنم
بدون کلمه
چشم در چشم.
حیات چه ساده آغاز می‌شود.

کنیز:ماشین‌ها را من می‌سازم
همیشه
شکمم متورم است
وقتی که ماه کامل است
باردار ماشینی‌ام
که اگر پسر باشد، غلام غلامان است
و اگر دختر، مولد کوچک بردگان خواهد بود
کره‌اسبی نوزاد
می‌ایستد و یورت می‌رود
نوزاده‌ی آدمی اما
مدام دلواپس است
سیصد روز پیش از آن‌که راه برود
سه هزار روز پیش از آن‌که ماشین شود
شش هزار روز پیش از آن‌که برده باشد
عشق؟
وقت‌گبر است
ولی شکمم چه زود بالا می‌آید.
هم‌سرایان:
برده را
به گریه و خنده نیازی نیست
کار و کار
اندکی خواب و
حسادتی به پرندگان  چارپایان  حشرات
بازی و بازی
خوابی عمیق
عشقی عمیق
و هنوز ماشینی خلق نشده‌است
و هنوز آن‌ها آبستن ماشینی نیستند.
مویه:

حتی برده‌ها هم پیر می‌شوند
به دور و برت نگاه کن
جهان پر است از برده‌های پیر
گلف بازی می‌کنند و تنه می‌زنند و شنا می‌کنند
نومیدانه زیر گلاه‌گیسشان می‌دوند
میزان کلسترول، اندازه‌ی قند خون
حتی لحظات مخموریشان بر نمودارها ترسیم می‌شود
شکم‌هاشان چنان زنان آبستن، آماس کرده و
چیزی در سرهاشان نمی‌جنبد
کامپیوترها آن‌ها را هدایت می‌کنند و
کارخانه‌هایشان از روبات‌ها پر است
بی‌خستگی شغل‌های تازه می‌سازند و
آموزش‌های حرفه‌ای و آغاز حرفه‌ی بردگی
از تماشای دندان‌های مصنوعی سر باز می‌زنیم
می‌بوسیم و عشق می‌ورزیم
و نمی‌دانیم چقدر زنده‌ایم
نمی‌دانیم تا کی زنده‌ایم
آری،
راست گفته‌اند
طبیعت، تقلید از هنر را وانهاده است.

 


ادامه مطلب ... نویسنده: م.م.زاهدیان | جمعه هجدهم فروردین 1391 - 20:0

سالگرد شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

دسته بندی : یاد شهیدان

سالگرد شهادت بانوی عشق و ایثار ؛حضرت فاطمه زهرا (س) را تسلیت می گوییم

و یاد و خاطره ی آنها که با یاد او تلخ ترین شکنجه ها را تحمل کردند گرامی می داریم

 

 

 

معلم شهید فاطمه امینی مبارزات سیاسی خود را از سال ۱۳۴۱ در هنگامی که دانشجوی دانشکده ادبیات مشهد بود آغاز کرد . سرانجام پس از دوره ی طولانی مبارزات و زندگی مخفی در ۱۶ اسفند ۱۳۵۳ دستگیر شد و پس از طی دوره ی طولانی از شکنجه های وحشیانه ساواک ؛ سوزانده شد.

 

فاطمه امینی اولین زن مسلمان است که در راه انقلاب ایران و تحت شکنجه ؛ به شهادت رسیده است.

 

 

‌دكتر سيمين صالحي در كتاب "داد‌وبيداد"(1)، در خاطره‌اي باعنوان "زيباي خفته" از "فاطي" مي‌گويد و مي‌نويسد:

 "فاطي روح والايي داشت، همه عشق بود و عاطفه، بچه‌ها را تك‌تك با تمام قلبش رفيقانه مي‌پرستيد... فاطي مي‌گفت كه خودش پيش از پيوستن به مبارزة‌ مسلحانه، از شكنجه وحشت داشته و به همه مي‌گفته "چيزي جلوي من نگين كه زير شكنجه طاقت نخواهم آورد" اما حالا پر از اطلاعات بود... به فاطي گفتم بايد راه برود وگرنه خون توي رگ‌ها لخته مي‌شود. به كمك من از جا بلند شد. لنگ‌لنگان و آهسته قدم برمي‌داشت. دور دوم سرش گيج رفت. روي زمين درازش كردم يك لحظه بي‌هوش شد. بعد چشم‌هاي زيبا و پرمهرش را گشود و پرسيد: "چي شد؟" گفتم: "بي‌هوش شدي." آهي كشيد و گفت: "اگه مرگ اين‌طور باشه، چه راحته!"

هنوز زخم‌هايش را نديده بودم. روز بعد وسايل پانسمان و مسكن و آنتي‌بيوتيك خواستم به سرعت همه‌چيز را آورند. قيچي، چاقوي تيز جراحي، داروي مسكن و... همه آن چيزهايي كه يك لحظه هم دست زنداني نمي‌دهند. مات مانده بودم. فكر كردم پرستاري، نگهباني، كسي مراقبت خواهد كرد. اما هيچ‌كس نبود. همه‌چيز را داده بودند دست من. با آن قرص‌ها مي‌شد به آساني خودكشي كرد. من از زمان دستگيري‌ام دو بار سابقة خودكشي داشتم. اما جاي اين فكرها نبود. اول بايد زخم‌ها را پانسمان مي‌كردم. فاطي را چرخاندم روي شكم. وقتي باندها را از روي لمبرِ سوخته‌اش برداشتم، خشكم زد. به زخم‌ها نگاه مي‌كردم و تمام بدنم مي‌لرزيد. خيلي سوختگي ديده بودم؛ دختر پانزده‌ساله‌اي كه خوسوزي كرده بود و از گردن به پايين همه‌جايش سوخته بود، كارگرهايي كه در كارخانه مي‌سوختند و به بيمارستان سينا مي‌آوردند، اما زخم‌هاي فاطي چيز ديگري بودند، دلخراش بودند. عميق و قرمز و برشته بودند. سوختگي درجه سه.

فاطي حال‌ِ‌ نزار مرا حس كرد، گفت: "شروع كن!" دست‌هايم مي‌لرزيد و قلبم تير مي‌كشيد. نمي‌دانم عمقِ سوختگي بود يا عمقِ قساوت كه اين‌چنين مرا منقلب كرده بود. باورم نمي‌شد انساني بتواند انساني ديگر را به عمد اين چنين بي‌رحمانه بسوزاند؟ در تمام 9 ماهي كه زير بازجويي بودم، نعره‌هاي دردآلودِ‌ بسياري را شنيده بودم، پاهاي ورم‌كرده و زخمي خودم و زندانيان ديگر را ديده بودم، دخترم را در زندان و شرايطي سخت به‌دنيا آورده بودم، دو بار دست به خودكشي زده بودم. ديگر خشونت و درد جزيي از زندگي روزمره‌ام شده بود، اما وضع فاطي حكايت ديگري بود؛ تك و تنها، تكيده و ضعيف... يك مشت آدمِ رذلِ جنون‌زده او را تا سر حد مرگ شكنجه كرده بودند... حالا كه در برابر مقاومت فاطي شكست خورده بودند مي‌خواستند حالش را خوب كنند تا دوباره او را شكنجه كنند.

پوست‌هاي مرده را مي‌چيدم، انگار تارهاي قلبم را قيچي مي‌كردم. متشنج بودم و دست‌هايم مي‌لرزيد. ولي اشك‌هايم خشك شده بود. فاطي صبور بود و هيچ نمي‌گفت. حتي تكان نمي‌‌خورد. يك طرف بدنش نيمه‌فلج شده بود. پانسمان لمبرش را تمام كردم و به پاهايش رسيدم. حالا لمبرهاي سوختة فاطي آن‌چنان در ذهنم نقش بسته كه بدن نيمه‌فلج و زخم‌ پاهايش برايم به خاطره‌اي محو و كم‌رنگ تبديل شده. روز بعد ازش پرسيدم: "با چي تو رو اين جور سوزوندن؟" ساده و كوتاه گفت: "زير تخت آهني منقل گذاشته بودن. بازجو رفت رو شكمم ايستاد و پشتم به آهن‌هاي داغ چسبيد. اين جوري سوخت. حالا مي‌ترسم بازم شكنجه‌ام كنن!"

من هم مي‌ترسيدم. با اين‌كه از او چيزي نمي‌پرسيدم، ولي از فحواي كلامش فهميدم كه خيلي اطلاعات دارد. ساواك هم اين را مي‌دانست. چند سال بود كه در مبارزه بود...

بايد كاري مي‌كرديم كه از حدتِ شكنجه بكاهيم و زمان را بخريم. در زندان روز به روز آموخته بودم كه هيچ‌چيز در طول زمان پايدار نيست. تجربة آدم در برابر بازجويي و شكنجه بيشتر مي‌شود و ترس كمتر. هم براي فاطي نگران بودم هم براي اطلاعاتش. بالاخره به او گفتم: "فاطي جان، طبق قرار سازماني ما مي‌تونيم بعد از 24 ساعت نشوني خانة تخليه‌شده رو بديم. اين كه اشكالي ندارد، حتماً‌ بچه‌ها خونه‌رو تخليه كرده‌ان." اما فاطي نمي‌خواست هيچ‌چيز به دست ساواك بيفتد. مي‌گفت: "درخت كهنسالي با شاخه‌هاي زيبايي در اون خونه هست كه نمي‌خوام به دست اينا بيفته!"

   


نویسنده: م.م.زاهدیان | پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 - 17:0
 

یک درخت ، یک صخره ، یک ابر

برجسته ترین داستان های کوتاه دو قرن اخیر

مجموعه داستان های کوتاه از سه نسل نویسندگاه داستان کوتاه جهان

 

ترجمه ی حسن افشار

نشر مرکز

 


نویسنده: م.م.زاهدیان | پنجشنبه دهم فروردین 1391 - 19:53

دوبلینی ها

دسته بندی :

 

  دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها

مجموعه داستان کوتاه

جیمز جویس (خالق اولیس)

 

ترجمه ی: محمد علی صفاریان و صالح حسینی

انتشارات نیلوفر

 


نویسنده: م.م.زاهدیان | پنجشنبه دهم فروردین 1391 - 19:48

بيوگرافی صادق هدايت

دسته بندی : زندگینامه و آثار صادق هدایت

 

 

صادق هدايت،شب سه شنبه 28 بهمن 1281 خورشيدي(17 فوريه 1903) در خانواده اي اشرافي در تهران به دنيا آمد.در كودكي به دليل ظرافت و زيبايي و داشتن موهاي طلائي و چشمان آبي،همه ي افراد خانواده دوستش مي داشتند.نام او را به رسم معمول بزرگ خانواده نير الملوك(جد پدري هدايت) "صادق" نهادند.

يكي از نياكان او،"رضا قلي خان هدايت" نويسنده ي "مجمع الفصحا" اديب نام آور دوره قاجاريه است.به گفته ي "محمود هدايت": ((برادرم صادق،در همه ي دوره ي كودكي مايه سرگرمي بزرگ و كوچك خانواده بود.حركات و گفتار شيرين و دلچسبش همه ي ما را سرگرم مي كرد.در پنج شش سالگي خيلي زودتر از معمول و سن خودش،آرامش و سكوتي در او ديده مي شد.شيطنت هاي بچگانه نداشت،غالبا در خودش فرو مي رفت و از ديگر كودكان كناره مي گرفت...))

صادق هدايت را در شش سالگي به مدرسه ي "علميه" سپردند و او پس از پايان گرفتن آموزش دوره ي ابتدايي،به "دارالفنون" رفت و تا سال سوم دبيرستان در آنجا درس خواند،ولي پس از مدتي از برنامه ي درس ها سر خورد،و از قيل و قال مدرسه، دلش گرفت،و براي ياد گرفتن زبان خارجي پافشاري كرد.پس او را به مدرسه ي "سن لوئي" فرستادند.او در آنجا با پشتكار زياد زبان فرانسه را فرا گرفت،و به نامه نويسي به انجمنهاي ادبي اروپا پرداخت،و كتابها و رساله هاي دلخواه خويش را به اين وسيله بدست آورد.

هدايت در سال 1302 كتاب "انسان و حيوان" و در 1306 "فوائد گياهخواري"(چاپ برلين) را انتشار داد.او در اين كتاب ها زير نفوذ انديشه هاي بودائي،آشكارا تنفر خود را از كشتن جانوران بيان مي كند و در سودهاي گياهخواري،داد سخن مي دهد.

در همين سالها،در حدود چند ماه،با دلبستگي زياد به خواندن "علم سرائر" پرداخت و كتابهاي بسياري در "جفر"،"اصطرلاب"،"پيشگوئي" و "روح شناسي" از اروپا بدست آورد و خواند،ولي پس از مدتي از اين قبيل مطالعه ها دست كشيد.

در سال 1304(1925 ميلادي) در مسابقه ي اعزام دانشجويان به اروپا شركت جست و موفق شد و به اروپا رفت.نخست براي آموزش عالي مهندسي وارد بلژيك شد،ولي سال بعد او را با دانشجويان ديگر براي تحصيل در دانشكده ي معماري به پاريس فرستادند،ولي آموزش هاي رياضي و معماري،با دلبستگي هاي عاطفي و ادبي او سازگار نبود و آنها را ترك گفت و وقت خود را صرف آموزش هاي هنري و ادبي كرد.چهار سال در اروپا ماند و در همان سالها در روزنامه هاي فرانسه،مقاله ها و داستان هاي چندي به چاپ رساند.

وي به زبان فرانسه تسلط داشت و از زبان هاي انگليسي و عربي نيز به خوبي مي توانست بهره گيرد.بعدها زبان پهلوي را نيز فرا گرفت و چند اثر پهلوي را به زبان فارسي برگرداند.هدايت از همان آغاز دريافت كه وظيفه او داستان نويسي و پژوهش ادبي و شناخت و شناساندن فرهنگ مردم ايران به خود و ديگران است،از اين رو داستان ها و مقاله هايي نوشت كه زندگاني و فرهنگ مردم ايران در قرن 14 هجري در آنها انعكاس يافت.

در همين سفر اروپا به انديشه ي خودكشي افتاد و خود را در رودخانه ي "مارن" انداخت ولي نجاتش دادند و او به برادرش نوشت: ((يك ديوانگي كردم،الحمدالله به خير گذشت!))

پس از بازگشت از سفر اروپا مدتي بيكار بود و بعد به تناوب در اداره ها و سازمانهاي ديگر رفت:اداره ي كل تجارت(1311)- وزارت خارجه- شركت كل ساختمان ايران (1315).محيط اداره ها و طرز كار مديران با روحيه ي هنري هدايت،سازگار نبود و چون از همان زمان نيازي شديد به آموختن زبان پهلوي در خود حس مي كرد،در سال 1315(1936 ميلادي) به هندوستان رفت.در هندوستان نزد "استاد انگلساريا" به فرا گرفتن زبان پهلوي پرداخت و در نتيجه ي اين زبان آموزي در اين دوره،ترجمه هايي است كه به نام "زند و هومن يسن" و "كارنامه ي اردشير بابكان" در سال 1322 و 1323 در تهران به چاپ رسيده است.

او يك سال در هند ماند و در 1316 به ايران بازگشت و بار ديگر وارد خدمت بانك ملي شد،بعد به اداره موسيقي ملي(1317) و سپس به دانشكده هنرهاي زيبا رفت(1320) و تا پايان زندگي در اين دانشكده با سمت هاي متفاوت كار كرد.

در سال 1324 به تاشكند(ازبكستان) رفت و دو ماه در آنجا بود و فراواني نسخه هاي خطي ادب كهن ايران نظرش را به خود كشيد.سپس در نخستين كنگره نويسندگان ايران - بزرگترين مجمع ادبي و هنري آن روزها- شركت جست و براي "هيئت مديره" ي اين كنگره برگزيده شد.در اين كنگره نام آوران ادبي ايران:بهار،نيما،كريم كشاورز،خانلري،طبري،علوي و... شركت داشتند (1325).

در سالهاي 1320به بعد با روشن تر شدن افق هنري و ادبي،هدايت از لاك تنهايي خود به در آمد و به فعاليتهاي اجتماعي دست زد.اگر چه وابسته ي هيچيك از گروه هاي سياسي آن روزها نشد،ولي با كوشندگان راه آزادي و هنرمندان پيشرو،همدلي و همراهي مي كرد.داستانهاي سگ ولگرد(1321)،حاجي آقا(1324)،فردا(1325) و توپ مرواري كه واقعيت هاي اجتماعي را منعكس مي كنند،و هدايت مستقيم و نا مستقيم از سيماي زشتكاران پرده بر مي گيرد،فرآورده ي همين دوران است.

هدايت به گفته ي دوستانش خوش برخورد،بذله گو و مهربان بود و خود را - گر چه دير- مي توانست در دل ديگران جا كند.قامت متوسط،اندام باريك،حالت خونسرد،قيافه ي تودار،ظاهر لاابالي داشت.عينك ميزد و هميشه سيگاري لاي انگشتانش ديده مي شد.دوستاتش در چهره ي او نوعي گيرندگي و زيبايي مي ديدند.

هدايت با مجله هاي موسيقي،سخن،پيام نو و ...همكاري داشت و نويسندگان آنها را راهنمايي مي كرد و با اثار خود رونقي به آنها مي داد.نخستين دوستانش: مسعود فرزاد،بزرگ علوي،مجتبي مينوي ... بودند كه با هم گروه "ربعه" را درست كرده بودند(در برابر اديبان سبعه! كه كارشان راست و ريست كردن نسخه هاي خطي و حاشيه نويسي بود.)

كافه نشيني هدايت و دوستانش دهن كجي به اديبان رسمي بود،اديباني كه با هرگونه انديشه ي تازه و نوآوري هنري مخالفت مي ورزيدند.دوستان بعدي هدايت:مسعود رضوي،خانلري،چوبك،انجوي شيرازي،حسن قائميان... هر كدام در رشته اي از شاخه هاي فرهنگ و ادب كار مي كردند و از شور و شوق او الهام مي گرفتند.

هدايت از سال 1327 در انديشه سفر به فرانسه - وشايد ديار خاموشان- بود و ديگر نمي توانست تاريكي محيط را برتابد.در اين سالها با "كافكا" همدم و همدل شده بود،"مسخ" را ترجمه كرد(1329) و "پيام كافكا" را نوشت كه يكي از پژوهش هاي مهم ادبي درباره ي "كافكا"ست.

هدايت در 12 آذر ماه 1329 به فرانسه رفت و چهار ماه بعد در نوزدهم يا بيستم؟ فروردين ماه 1330 در پاريس با باز كردن شير گاز،خودش را كشت.در منزلش كه در كوچه "شامپيونه" واقع بود،جسدش را در حاليكه روي كف اطاق دراز كشيده بود و چهره اي بسيار آرام داشت،در كنار خاكستر آثار چاپ نشده اش يافتند.

روز 27 فروردين،جسدش پس از توقف كوتاهي در مسجد پاريس،در گورستان پرلاشز به خاك سپرده شد.

هدايت نسبت به حيوانات دلسوز بود و گربه را به ويژه دوست مي داشت و هميشه يك گربه روي ميزش بود.دلسوزي او به جانوران در "فوائد گياهخواري" و "سگ ولگرد" به خوبي نمايان است.

او زن نگرفت و تنهايي را برتري داد.ولي هدايت اگرچه زن و فرزندي نداشت،كودكان انديشه ي خود را براي هموطنانش به يادگار گذاشت.

او به فرزندان ايران ياد داد كه چگونه مرز و بوم خود را دوست داشته باشند،و براي شكوهمندي دوباره ي فرهنگ ملي خود بكوشند و براي به ثمر رساندن آنچه در گذشته زيبا و دوست داشتني بوده و امروز نيز به كار مي آيد،گام هاي بلندي بردارند.

 


نویسنده: م.م.زاهدیان | سه شنبه هشتم فروردین 1391 - 20:51

آخرین مطالب

» علی مطهری : در مقابل ظلم سکوت نمی کنم حتی اگر سخنانم دشمن شادکن باشد ( یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 )
» تردید ... سیاوش قمیشی ( پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 )
» وفاء عبد الرزاق - به عروسکم تجاوز نکنید ( جمعه دهم آبان 1392 )
» زبیگنیف هربرت - شعر دوم ( چهارشنبه دوم مرداد 1392 )
» متن کامل و به روز شده ، درس هایی از تاریخ اسلام - سیاه کاری های بنی امیه - دکتر فضل الله صلواتی ( یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 )
» محمد الماغوط - تنها باریدن کافی نیست ( شنبه بیست و دوم تیر 1392 )
» چرا ايران مي‌تواند از امريكا به دادگاه بين‌المللي شكايت كند - نويسنده : Franklin Lamb - منبع: فارن پ ( یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 )
» بررسي کتاب دکتر حسن روحانی ، 678 روز تلاش براي امنيت ملي در ديپلماسي هسته‌اي،حسرت‌هاي يك ديپلمات ( یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 )
» نزار قبانی - محاکمه ای غیر قانونی ( یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 )
» احمد شاملو - بر سرمای درون ( یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 )
» محمد کاظم کاظمی - بازگشت ( یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 )
» بالتازار ترانسلان - تحمل متراکم ابدیت ( پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 )
 

موضوعات

لینکستان

درباره ما